+ چشم های نگران و بی سامان...
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:48  توسط زن |
+ چشم های نگران و بی سامان...
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:48  توسط زن |
برچسب: خوشبختی,
نویسنده: علی عباسی
پشت لبخندهای دوستانه را هیچ موقع ندیده ام.فقط تمامشان را حس کرده ام.اینکه بخش بزرگی از احساسم هنوز کارش را درست انجام می دهد باعث آرامشم می شود.گرچه قابل اعتماد کامل هم نیست.همیشه جای خالی برای درصدی خطا هست.اما چشم ها...چشم ها...چشم ها.
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:49  توسط زن |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
اگر احساسات بیشتری هزینه می شد, شاید هیچ وقت برگشتی نبود. همان اولین بار...همان آخرین بار بود. اما حالا...منتظر نیستم.اما بر می گردی. چیزی که باعث این برگشت می شود, احساسات نیست.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:50  توسط زن |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
مجبور نیستی از تنهایی هایت به تنها نبودن هایت, با زور نقب بزنی.آرام بگیر.شاید سال ها طول کشیدن ارزشش را داشته باشد. شاید دیگر کسی مچت را به بهانه فرار از تنهایی ها نگیرد.تنها نمان شاد مهربان من.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:50  توسط زن |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
نه اینکه فکر کنی سر حرفم نمانده ام...یا فراموش کرده ام...نه. فقط اضافه تر از معمول, محبت اطرافیان شاملم شده است. حساس هستم و چقدر هر حرکت کوچکی برایم مهم است. اما هیچ ایرادی ندارد...که همچنان بر سر عهدم می مانم. و هیچ منتی نیست که بخاطر عهدم مورد تفقدم.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:54  توسط زن |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
آخ که چه لذتی دارد وراجی. حرف هایی که هیچ ارزشی ندارد جز ابراز دوست داشتن غیر مستقیم...جز نشان دادن ذوق خفی! جز خواستنش که حتی به این هم مشکوک است. نفهمد...هیچ کدام را نفهمد...فقط بگوید چقدر وراجی.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:27  توسط زن |
برچسب: حرفحرفحرف,
نویسنده: علی عباسی
تا چند ساعت حالت تهوع داشتم. از بوی دستام...از دستام...از خودم متنفر شدم.به امید یک ادامه بهتر تو دنیایی که حتی اثرش هم محکوم به فناست.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:1  توسط زن |
برچسب:
نویسنده: علی عباسی